این روزا دلم میخواد هیچ کاری نکنم.نمیدونم چرا اینقدر خسته م.دلم میخواد درس نداشته باشم.هرکاری دوس دارم انجام بدم.دوس دارم کتاب بخونم.فیلم و کارتون ببینم.با صدای خیلی بلند آهنگ گوش بدم.برم پیاده روی اونم بدون تعیین مقصد!دلم میخواد همینجوری برای خودم توی خونه بگردم و کسی بهم ایراد نگیره!
دلم میخواد برم سفر اونم تنها!دلم میخواد یه مدت فقط خودم باشم و خودم.دلم میخواد به امتحان ارشد به پایان نامه و امتحانای میان ترم و پایان ترم فکر نکنم!
یه زمانی خیییییییییلی دلم میخواست بیرون از خونه کار کنم.از اینا بودم که فقط درس میخوندم تا سریع جذب بازار کار بشم.اما الان اصـــــــــلا دلم نمیخواد بیرون از خونه کار کنم.دلم میخواد اگر قراره شاغل هم باشم٬این اشتغال جوری باشه که توی خونه هم بتونم بهش بپردازم و نیاز نباشه هر روز سر یه ساعتی مثل ماشین بیدار بشم و برم و سر یه ساعتی هم خسته و کوفته برگردم و بخوابم و فرداش روز از نو روزی از نو!
نمیدونم.کارایی مثل ترجمه.کار انجام دادن با نرم افزارای رشته م و ...!
اصلا دلم میخواد یه خانوم خونه دار باشم.دوس ندارم مثل بقیه ی خانومای خونواده م زندگی کنم.که یه ساعتی رو بیرون از خونه هستن و بعد خسته و فرسوده میرسن و فقط درحد یه ناهار و شام و یه نظافت سرسری به خونه زندگیشون میرسن!
دلم میخواد علایقم رو دنبال کنم.کلاسای مختلف برم.موسیقی.نقاشی و ...!دلم میخواد ریز ریز و با دقت خونه رو تمیز کنم و بعد که تموم شد یه گوشه بایستم و لذت ببرم از خونه که داره برق میزنه و با تمام وجودش به من میخنده!
دلم میخواد اونقدر وقت و حال و حوصله داشته باشم که به خودم برسم و از حضور خودم لذت ببرم!نه اینکه همش توی راه خونه و دانشگاه و محل کار باشم و فقط در حد یه مو شونه کردن جلوی آینه باشم!
دلم میخواد با فراغ بال و با یه حس خوب بشینم و ساعت ها جدول حل کنم.و اصلا عذاب وجدان درس های نخونده و کارای عقب افتاده رو نداشته باشم
دلم میخواد بشینم یه گوشه و فقط فکر کنم.فقط فکر.به زمانی که گذروندم.به روزهای پیش رو.به امروز به فردا به زندگی!
دلم میخواد وقتی دارم یه کار مورد علاقه مو انجام میدم نیازی نباشه که هی به ساعت نگاه کنم تا مبادا فلان کار دیر بشه!
اصلا دلم میخواد یه مدت هیچ کار مهمی نداشته باشم
دلم یه فکر آزاد میخواد.
دلم یه ذهن بی مشغله میخواد!
چرا اینقدر درگیری فکری دارم؟
تو چی؟تو هم خسته ای آیا؟
آخیش!راحت شدم!
چقدر گاهی اینجوری عصیان کردن لذت بخشه!این که بشینی و واسه خودت زیرلب غرغر کنی!
خییییییییییلی خوبم الان![]()
میرم به درسم برسم
شنبه امتحان دارم!
فردانوشت:الان خیلی خوبم.چقد اینجا نوشتن رو دوس دارم.کامنتاتون حسابی به فکرم میندازه و این بار بهم یادآوری کرد
"دختر اینا همه حرفه!تو که خودت بهتر از همه میدونی آدم خونه نشینی نیستی!"
همونی که گفتم!گاهی غرغر کردن هم واسه خودش عالمی داره.لوس شدن.ادا اصول درآوردن.اما به شرطی که یکی باشه تحملت کنه و دلداریت بده و نازتو بکشه و آروم آروم حال و هواتو عوض کنه.
که از شانسم یه عالمه دوست نازنین دارم که خوب بلدن چجوری با دختری که لوسیش گرفته٬تا کنن!
مرسی.مرسی از همتون!
بخش یزرگی از کودکی های من با کودکی های مادرم عجین شد.همان بخشی که در آن "صمد" بود و "اولدوز" و "عروسک گنده" و "یاشار" و آن جنگل رویایی که عروسک ها در آن جشن سالانه داشتند
همان بخشی که من بودم و یک دنیا عشق مادر و موضوع مشترکی برای صحبت٬که از دیروزهای شیرین مادر آمده بود و به امروز من پیوند خورده بود
خیالات کودکانه - دخترانه ی من اول بار با حسرت داشتن آن "عروسک گنده سخنگو" به جوشش درآمد و بارور شد.همان که برای چشیدن طعم داشتنش٬اولدوز ِ داستان ِ صمد شدم و دیدم که چگونه عروسک تبدیل به کبوتر شد.٬بر بالش نشستم و به جشن جنگلی عروسک ها رفتم
اولین خیال من سیندرلا بودن یا داشتن آن کالسکه ی پرزرق و برق کدویی نبود بلکه این ها بود.آنچه از ذهن یک بزرگمرد وطنی بیرون آمده بود٬چنان مرا در خود غرق کرده بود که به دنبال خیال و اسطوره ی دیگری نبودم
نِموی کودکی های من "ماهی سیاه کوچولو"ی صمد بود.همان ماهی کوچک سربه هوا و بازیگوشی که همه مان خوب میشناسیمش...
سنم کم است برای آشنای دیرین صمد بودن.اما آنقدر از او و دنیای شیرینش سهم برده ام که برای صحبت از او خود را محق بدانم
و حال٬کودک امروز٬نه از صمد و دنیایش چیزی میداند نه از سیندرلا و هانسل و گرتل و ....!
چوب دو سر سوخته!
من نمیدانم چرا برای کودک امروز صمدی نیست.نمیدانم که چرا دنیای او به اندازه ی دنیای کودکی های من آرام و زیبا نیست و حتی به جرات میتوانم بگویم پر از هجویات است!
و یا شاید کودک امروز قربانی "افکاری" هجو شده است.افکاری که سعی دارند برای او داستان وطنی بسازند٬بی آنکه بدانند صمد بودن کار هرکس نیست. صمد شدن و صمد بودن و صمد ماندن
پ.ن:این درد دنیای بچه های امروز فقط مختص کتاب قصه هاشون نیست.توی شهرقصه 1 و شهرقصه 2 و شهرقصه 3 با هم دوره کردیم بخشی از دنیامون رو که نسل امروز از اون بی بهره هستند.

